سفر گرگان..........
سلام به دختر عزیزتر از جان و شما دوستان گرامی: روز یکشنبه یازدهم بود مرخصی مامان روزهای دوشنبه و سه شنبه درست شد سه روز هم بعدش تعطیل بود و من وتو نازگلکم به گرگان رفتیم و قرار شد بابا هم دو روز بعد بیاد دو روز بعد ما با خاله جونشون و بابایی و مامانی رفتیم نهارخوران و تو و یاسین(پسر خاله) با هم بازی گاهی هم لجبازی میکردین خیلی بهت خوش گذشت جالب اینجا بود که یاسین سوار کالسکه بود و تو اونو هل می دادی روزهایی که بابا نبود خیلی دلت براش تنگ میشد و بیرون که میرفتیم هر آقایی به تیپ بابا رو میگفتی بابا کامیون سواری محیاجون و پسرخاله یاسین ...
نویسنده :
مامان محیایی
9:13
عید برهمگی مبارک
میلاد حسین خون بهاى دین است این عید، حیات شیعه را تضمین است امروز فرشتگان به هم مى گویند احیاگر آیین محمد این است ...
نویسنده :
مامان محیایی
13:13
داریم میریم به گرگان...
دختر گلم امروز تو و مامانی ، عاشق و معشوق همیشگی، به هم میرسین. امروز منو تو میریم گرگان. اگه اینو میتونستی بفهمی تا رفتن به اونجا لحظه شماری میکردی ...
نویسنده :
مامان محیایی
12:50
تکنیک جادویی نوشیدن 8لیوان آب
تکنیک جادویی نوشیدن 8لیوان آب قبل از نوشیدن آب هر روز جملات زیر را با انرژی وقدرت در حالی که لیوان آب را جلوی دهان گرفته اید تکرار کنید.بعد از سه هفته معجزه انرا درخواهید یافت. خداوندا سپاس تورا که بار دیگر طلوع خورشید را به من هدیه دادی قول می دهم امروزهر کجا می روم مهربانی برسانم حتی بالخندی به من کمک کن امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم. لیوان اول: بعدازبیدار شدن صبح افتخار می کنم که امروز پاکترین انسان روی زمین هستم. لیوان دوم: حدود 10صبح من نظر کرده خداوندم. لیوان سوم: حدود 1...
نویسنده :
مامان محیایی
9:49
بدون عنوان
سلام دختر گل مامان من الان سر کارم تو امروز زود بيدار شدي و با اين حال که بابا خونه بود اما پشت سر من کلي گريه کردي فداي اون اشکهاي آماده سرازير شدنت بشم زود ميام خونه
نویسنده :
مامان محیایی
9:14
از شنگولی تا خواب
چند ساعت پیش تو آشپزخونه من مشغول پختن نهار بودم تو هم شنگول کنار من خراب کاری گاهی هم بهونه گیری میکردی بعد از چند دقیقه ار آشپزخونه رفتی و به فاصله ده دقیقه متوجه تو شدیم که بعد از بازی با گربه جون وسط اتاق خوابت برده ........ چند دقیقه بعد... ...
نویسنده :
مامان محیایی
15:11
بدون عنوان
امروز روز جمعه من و بابا بود و تو طبق معمول صبح زود ساعت 6 بیدار شدی من خودمو به خواب زدم اما تو مدام منو بیدار میکردی و میگفتی گبه گبه خداروشکر عروسک گربت نزدیکم بود بهت دادم و خوابم بردم حدود ده دقیقه بعد حراسان بیدار شدم و دیدم گربه تو بغلته و خوابیدی ...
نویسنده :
مامان محیایی
11:55
بدون عنوان
بدون عنوان
سلام دختر قشنگم این روزها هر چی میشنوی سعی میکنی با اون لبای کوچولوت تکرار کنی چند روزه به صدای اتومات کردن اسپیلت حساس شدی و مدام با این صدا اعلام میکنی <قطع شد> گربه رو الان میگی گبه با دیدین هر موجود زنده ایی میگی جوجو و صدای جوجه رو در میاری این روزها ضبط صوت شدی و هر چیز و هرکاری رو یاد میگیری دیروز با من و بابا با اسباب بازی هات خاله بازی کردیم و با هم به همه عروسکهات غذا دادیم دیشب پشت سر خاله و مامانی اون قدر گریه کردی که اونها مجبور شدن برگردن خومون و شب رو پیش ما موندن
نویسنده :
مامان محیایی
14:24







